تبليغاتX
 632
 

یکی بهم گفت باید دوباره متولد بشم

یه چند وقتی هست که نیومدم (تقریبا دو سال  ). راستش با دنیای اینترنت قهر کردم نمیتونم بگم چرا

گرچه کسی احساس دلتنگی نکرد برام

این وبلاگ ماجراها داره .......

شاید من نویسنده خوبی نبودم یا اصلا نویسنده نبودم .

ولی یه روزی میام و شروع میکنم .البته من نوشتنو مختص عاشقا میدونم و خودم چون ادم اکتیو و شاد زی هستم در خودم نمیبینم که بنویسم .کم کم وقت عاشقی ما هم میرسه ....

 


 

نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 21:10 موضوع | لینک ثابت


ای کاش...........................................................................................

 اي كاش سرنوشت ما را با مداد مي نوشتند...


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت


نیایش...

خدایا

امشب که از همیشه به تو نزدیک ترم تو را به بزرگی ات قسم می دهم

و به حق صاحب همین شب سوگند می دهم از گناهانم در گذر .می دانم

که هیچ گاه خواسته هایم را بی پاسخ نگذاشته ای و می دانم در کارهایت

حکمتی است که هیچ گاه درک نخواهم کرد . بهتر از هر کسی حرف های

دلم را می فهمی و می دانی چه می خواهم . امشب را قدر می دانم و تنها

دست نیاز به سوی تو دراز می کنم و می دانم نا امیدم نخواهی کرد ...


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:57 موضوع | لینک ثابت


دو راهی

اعتقادی به عشق نداشت. فکر می کرد تنها در قصه ها و کتاب ها می توان عشق را پیدا کرد.

عشاق زیادی را دیده بود که آبرویی برای لیلی و مجنون نگذاشته بودند !

بالاخره پای دلش لرزید . عاشق شد بدون آنکه خودش بفهمد. حالا مانده بود عقیده اش را زیر پا

بگذارد یا اینکه عاشقی کند .


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت


سایه بان اشراق

مرا به زمینه آبی چشمانش دعوت کرد و به پاس نخستین شکوفه های لبخندش به ایوان های غنچه گرفته

آوازش برد و در کنار آرامش رهایم کرد تا آفتابگیر نگاهش را بنگرم . او مرا به سمت طراوتش برد و به شکرانه

پرنده های بی آرام تبسمش که به لانه های اشتیاق بر می گشتند و پرده های مات نگاهم را کنار زد و تمام

تماشایش را نثار کودکان حیرتم کرد ...

او مرا با ابدیت گذرا و جاودانگی کوتاه خود برد . در دستم جوانه ای بی پایان نشاند و در مردابم آرامشی طوفانی

بر انگیخت و با آوایی که از هیچ سو ِ می آمد صدایم زد : 

مرگ قشنگ ! و صدایم زد فرشته خاکی ! و صدایم زد اندوه زیبا !


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:55 موضوع | لینک ثابت


عاشورا

گر حسین از آن ما بود، در هر سرزمینی برای او بیرقی برمی افراشتیم و در هر روستایی برای او

 منبری بر پا می نمودیم و مردم را با نام حسین(ع) به مسیحیّت فرا می خواندیم

 

" آنطون بارا "


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


خوشبختی رو تو چی میبینی ؟؟؟

خودم: رسيدن به هدف

خاله:   عقل سالم و گذشت در زندگي

دختر خاله: داشتن زندگي آروم   

پسر عمه:رسيدن به موفقيت در كار و زندگي  

پسر در اتوبوس : پول، پارتي

شما خوشبختي رو تو چي مي بينيد ؟ تو نظرات بنويسيد تا تو وبلاگ قرار بدم

يادت نره

.

.

.


 

نوشته شده توسط مهدی در شنبه سوم شهریور 1386 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت


تولدم مبارك

امروز تولد منه ۵/۵/۱۳۶۷ .....


 

نوشته شده توسط مهدی در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 18:7 موضوع | لینک ثابت